اگر درمان کنم امکان ندارد
که درد عشق تو درمان ندارد
۱ز بحر عشق تو موجی نخیزد
که در هر قطره صد طوفان ندارد
۲غمت را پاکبازی میبباید
که صد جان بخشد و یک جان ندارد
۳به حسن رای خویش اندیشه کردم
به حسن روی تو امکان ندارد
۴فروگیرد جهان خورشید رویت
اگر زلف تواش پنهان ندارد
۵فلک گر صوفییی پیروزهپوش است
ولی این هست او را کان ندارد
۶اگرچه در جهان خورشید رویش
به زیبایی خود تاوان ندارد
۷چو نتواند که چون روی تو باشد
بگو تا خویش سرگردان ندارد
۸چو طوطی خط تو بر دهانت
کسی بر نقطه صد برهان ندارد
۹سر زلف تو چون گیرم که بی تو
غمم چون زلف تو پایان ندارد
۱۰لبت خونم چرا ریزد به دندان
اگر بر من به خون دندان ندارد
۱۱فرید امروز خوش خوانتر ز خطت
خطی سرسبز در دیوان ندارد
۱۲