هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد
تا بو که چو روز آید بر وی گذرت افتد
۱کار دو جهان من جاوید نکو گردد
گر بر من سرگردان یک دم نظرت افتد
۲از دست چو من عاشق دانی که چه برخیزد
کاید به سر کویت در خاک درت افتد
۳گر عاشق روی خود سرگشته همی خواهی
حقا که اگر از من سرگشتهترت افتد
۴این است گناه من کت دوست همی دارم
خطی به گناه من درکش اگرت افتد
۵دانم که بدت افتد زیرا که دلم بردی
ور در تو رسد آهم از بد بترت افتد
۶گر تو همه سیمرغی از آه دلم میترس
کاتش ز دلم ناگه در بال و پرت افتد
۷خون جگرم خوردی وز خویش نپرسیدی
آخر چکنی جانا گر بر جگرت افتد
۸پا بر سر درویشان از کبر منه یارا
در طشت فنا روزی بی تیغ سرت افتد
۹بیچاره من مسکین در دست تو چون مومم
بیچاره تو گر روزی مردی به سرت افتد
۱۰هش دار که این ساعت طوطی خط سبزت
میآید و میجوشد تا بر شکرت افتد
۱۱گفتی شکری بخشم عطار سبک دل را
این بر تو گران آید رایی دگرت افتد
۱۲