وشاقی اعجمی با دشنه در دست
به خون آلوده دست و زلف چون شست
۱کمر بسته کله کژ برنهاده
گره بر ابرو و پر خشم و سرمست
۲درآمد در میان خرقهپوشان
به کس در ننگرست از پای ننشست
۳بزد یک دشته بر دل پیر ما را
دلش بگشاد و زناریش بربست
۴چو کرد این کار، ناپیدا شد از چشم
چون آتش پارهای آن پیر در جست
۵درآشامید دریاهای اسرار
ز جام نیستی در صورت هست
۶خودی او به کلی زو فرو ریخت
ز ننگ خویشتن بینی برون رست
۷جهان گم بد درو اما هنوز او
بدان مطلوب خود عور و تهی دست
۸چو مرغ همتش زان دانه بد دور
قفس از بس که پر زد خرد بشکست
۹ببرید و نشان و نام از او رفت
ندانم تا کجا شد در که پیوست!
۱۰ازین دریا که کس با سر نیامد
اگر خونین شود جان جای آن هست
۱۱دلی پر خون درین هیبت بماندهست
فلک پشتی دو تا در سوک بنشست
۱۲دریغا جان پر اسرار عطار
که شد در پای این سرگشتگی پست
۱۳