تا آفتاب روی تو مشکین نقاب بست
جان را شب اندر آمد و دل در عذاب بست
۱ترسید زلف تو که کند چشم بد اثر
خورشید را ز پردهٔ مشکین نقاب بست
۲ناگاه آفتاب رخت تیغ برکشید
پس تیغ تیز در تتق مشک ناب بست
۳گر چهرهٔ تو در نگشادی فتوح را
میخواست طرهٔ تو ره فتح باب بست
۴عالم که بود تیرهتر از زلف تو بسی
روی تو کرد روشن و بر آفتاب بست
۵تا هست روی تو که سر آفتاب داشت
تا هست آب خضر که دل در سراب بست
۶یک شعله آتش از رخ تو بر جهان فتاد
سیلاب عشق در دل مشتی خراب بست
۷بس در شگفت آمدهام تا مرا به حکم
چشمت چگونه جست به یک غمزه خواب بست
۸در خط شدم ز لعل لبت تا دهان تو
از قفل لعل چو در در خوشاب بست
۹جادو شنیدهام که ببندد به حکم آب
وان بود نرگس تو که بر رویم آب بست
۱۰نقاش صنع را همه لطف تو بود قصد
بر گل نوشت نقش تو و بر گلاب بست
۱۱چون خیمهٔ جمال تو از پیش برفگند
از زلف عنبرین تو بر وی طناب بست
۱۲جانی که گشت خیمهنشین جمال تو
یکبارگی در هوس جاه و آب بست
۱۳مسکین فرید کز همه عالم دلی که داشت
بگسست پاک و در تو به صد اضطراب بست
۱۴