جانم ز سر کون به سودا در اوفتاد
دل زو سبق ببرد و به غوغا در اوفتاد
۱از بس که من به فکر ز پای آمدم به سر
پایم زدست رفت و سر از پا در اوفتاد
۲چون آب این حدیث ز بالای سرگذشت
آتش همی به جان و دل ما دراوفتاد
۳چون دل زهر کرده بدو هرچه گفته بود
بادی به دست دید به سودا دراوفتاد
۴امروز گشت پیش دلم رستخیز نقد
از بس که جان به فکرت فردا دراوفتاد
۵تا رفته دید کار و ز دستش برفته کار
از کار خویشتن به دریغا دراوفتاد
۶نیک و بد و وجود و عدم جمله پاک برد
جان را یگانه کرد که یکتا در اوفتاد
۷فرخ کسی که در طلب و درد این حدیث
بر خاره خار خورد و به صحرا دراوفتاد
۸از ابلهیم غصه کند کز کمال جهل
این جمله دید و خوش به تماشا دراوفتاد
۹چون مرگ در رسید مقامات خوف رفت
وز بیم مرگ لرزه بر اعضا دراوفتاد
۱۰یک حمله کرد ترک تحیر به ترک تاز
پس دست برگشاد و به یغما دراوفتاد
۱۱بر خویشتن بلرز اگرچه ز بیم مرگ
آتش به مغز صخره صما دراوفتاد
۱۲تسلیم کن وجود و برو ترک خویش گیر
کانکس هلاک شد که به هیجا دراوفتاد
۱۳بیچاره منکری که در آن موسم رضا
از غایت سخط به علالا دراوفتاد
۱۴بسیار قطره چون من و چون تو به یک زمان
در بحر چه نهان و چه پیدا دراوفتاد
۱۵چه کم شد و چه بیش گر از تند باد مرگ
یک شبنم ضعیف به دریا دراوفتاد
۱۶چندین مخور غم خود و انگار شیشهای
ناگه ز دست بر سر خارا دراوفتاد
۱۷این خود چه آتش است که از باطن جهان
ظاهر شد و به پیر و به برنا دراوفتاد
۱۸در زیر چرخ باد هوا دید موجزن
چونان که نور دیدهٔ بینا دراوفتاد
۱۹ترسید دل که بستهٔ این دامگه شود
مردانه پیش صف شد و تنها دراوفتاد
۲۰چون عقل رای زن شد و چون علم حیلهگر
بی عقل و علم آمد و شیدا دراوفتاد
۲۱احباب ره نداشت بسی رنج راه دید
القصه حمله کرد و به اعدا دراوفتاد
۲۲بر هم درید پردهٔ اسما و خوش برفت
اسما چو محو شد به مسما دراوفتاد
۲۳توفیق حق نگر که چه مردانه جست ازانک
زو مردتر بسی دل دانا دراوفتاد
۲۴چون در جهان غیب فنا گشت در بقا
برخاست لا ز پیش به الا دراوفتاد
۲۵اسرار ذره ذره بر او گشت آشکار
بازش نظر به عالم اسما دراوفتاد
۲۶چون سر ذره نامتناهی بدید او
دایم درین طلب به تقاضا دراوفتاد
۲۷چندان که سر بیش طلب کرد بیش یافت
آخر ز عجز خود به مدارا دراوفتاد
۲۸گاه از حجاب تن به ثری رفت تا قدم
گه سوی وجه فوق ثریا دراوفتاد
۲۹میگشت در میانهٔ وجه و قدم مدام
گاهی به پست و گاه به بالا دراوفتاد
۳۰چون در قدم رسید همه شوق وجه داشت
چون وجه داشت زان به تمنا دراوفتاد
۳۱نی در قدم قرار و نه در وجه هم قرار
نی هر دو، هر دو چیست به عمدا دراوفتاد
۳۲پنجه هزار سال سفر کن علیالدوام
وین صید را ببین که چه زیبا دراوفتاد
۳۳طوطی که کرد از قفس آهنین حذر
تا چشم زد همی به همانجا دراوفتاد
۳۴از پیش کار پرده برافکن که زهر به
زان یک شکر که طوطی گویا دراوفتاد
۳۵ما را ز بهر یک شکر از ما جدا کنند
طوطی به پای دام بلازا دراوفتاد
۳۶چیزی نیافت یک دم و از دست رفت دل
جان نیز نیست گشت و به سودا دراوفتاد
۳۷یوسف چو پاره پاره برون آمد از نقاب
دیدی که سخت سخت زلیخا دراوفتاد
۳۸ای بس که چرخ در پی این راز شد نگون
گاهی به زیر و گاه به بالا دراوفتاد
۳۹چون راه شوق عشق به پای خرد نبود
از دست رفت عقلم و از جا دراوفتاد
۴۰بر اوج لامکان سفری خوش گزیده بود
اینجا پدید نیست همانا دراوفتاد
۴۱یارب درین طلب دل عطار خون گرفت
زان خون شفق به گنبد خضرا دراوفتاد
۴۲در من نگر که خاک سگ کوی تو منم
وین سگ به کوی تو به تولا دراوفتاد
۴۳