غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
زانکه بلندی دهد، تا بتواند فکند
۱چون برسد آفتاب در خط نصفالنهار
سر سوی پستی نهد تا که در افتد به بند
۲واقعهٔ آدمی هست طلسمی عجب
کیست کزین درد نیست سوخته و مستمند
۳هر که به بندی درست دم نزند جز به درد
وای که از فرق توست تا به قدم بندبند
۴هر که چو نرگس به باغ دیدهٔ بیننده داشت
پستی و زردی گزید تا برهد از گزند
۵نرگس چون چشم داشت پست شد از بیم مرگ
سرو که آزاده بود گشت ز غفلت بلند
۶آنکه جگر گوشه اوست بر جگرش آب نیست
گر جگرت خون گرفت هم جگر خویش رند
۷بر سر خارت چو گل عمر کم از هفتهای است
پس تو ز غفلت چو گل، زر منمای و مخند
۸هین که سپیده دمید گرد رخت همچو برف
خیز که شد کاروان چند نشینی نژند
۹مرگ در آورد پیش وادی صدساله را
عمر تو افکند شست بر سر هفتاد واند
۱۰صبحدم ار خنده زد، روز تو تاریک شد
زانکه دمت داد صبح تا کندت ریشخند
۱۱آن شتر بادیه بانگ خری چون شنید
زود بپیچد ز شوق سر ز عرا و عرند
۱۲تو ز پی نام و ننگ همچو شتر میروی
گرچه بباید شدن از در چین تا خجند
۱۳نفس پلیدت سگی است خاصه سگ شیر گیر
هین سر سگ باز بر همچو سر گوسفند
۱۴با تو گر این سگ کند عزم به گرگ آشتی
بازی بز میدهد تا کندت خوک بند
۱۵طالب معنی ببین کز تو ز مطلوب خویش
این فلک خرقه پوش چند فرس راند چند
۱۶بر سر نفس از هوا تاج منه چون خروس
ورنه چو ابلیس زود تخت کنی تختهبند
۱۷هر سر ماهی فتد نعل سمندش به راه
در مه نو کن نگاه اینک نعل سمند
۱۸گرچه بسی قرن نیز نعل سمند افکند
او به بسی عمر نیز تیز بتازد نوند
۱۹چون بنشاند مرا روز قیامت ز یأس
پردهٔ نه توی خویش پاره کند چون پرند
۲۰پردهٔ خود چون درید هر چه همی جست یافت
شاخ خودی را برید بیخ خودی را بکند
۲۱هرکه چو چرخ فلک هست ز خود در حجاب
نیست ز سرگشتگی چون فلک خود پسند
۲۲پردهٔ هستی بدر تا برهی از بلا
زهر اجل نوشکن تا ز پی آرند قند
۲۳درد دلت را دوا کشتن نفس است و بس
زانکه بسی درد را زهر بود سودمند
۲۴گوهر عالم تویی در بن دریا نشین
پیش خسان همچو کوه بیش کمر بر مبند
۲۵در صف مردان مرد کیست تورا هم نبرد
پای منه در رکاب دست مزن در کمند
۲۶خصم چو برگ خزان زرد به پای اوفتاد
دست خود از خون خصم سرخ مکن تا به زند
۲۷عالم صغری به فرع عالم کبری به اصل
چشم تو و جان توست کیست چو تو ارجمند
۲۸سجده تو را کردهاند خیل ملائک به جمع
چشم بدان را بسوز بر سر مجمع سپند
۲۹هرکه گهر آردش روح قدس از بهشت
شاید اگر زابلهی کان بکند در خرند
۳۰وانکه مسیح جهان هست نوآموز او
خوب نیاید ازو خواندن پازند و زند
۳۱بس که ز عطار ماند معنی و پند لطیف
لیک چه سود ای دریغ گر همه بگرفت پند
۳۲نفس و هوا خالقا کشت به صد ناخوشیم
باز رهانم از آنک دست خوشم کردهاند
۳۳