چشم خوشش مست نیست لیک چو مستان خوش است
خوشی چشمش از آنست کین همه دستان خوش است
۱نرگس دستان گرش دست دل از حیله برد
هرچه کند چشم او ور ببرد جان خوش است
۲زلف پریشانش را حلقه به گوشم از آنک
بر رخ چون ماه او زلف پریشان خوش است
۳خندهٔ شیرین او گریهٔ من تلخ کرد
گریهٔ خونین من زان لب خندان خوش است
۴پستهٔ شیرین او شور دل عاشقانش
شور دل عاشقانش زین شکرستان خوش است
۵چون سخنش را گذر بر لب شیرین اوست
آن سخن تلخ او همچو شکر زان خوش است
۶عقل لبش را مرید از بن دندان شده است
نیست درین هیچ شک کان لب و دندان خوش است
۷سبزهٔ خطش دمید بر لب آب حیات
با خط سرسبز او چشمهٔ حیوان خوش است
۸بحر صفت شد به نطق خاطر عطار ازو
در صفت حسن او بحر درافشان خوش است
۹