در سرم از عشقت این سودا خوش است
در دلم از شوقت این غوغا خوش است
۱من درون پرده جان میپرورم
گر برون جان میکند اعدا خوش است
۲چون جمالت برنتابد هیچ چشم
جملهٔ آفاق نابینا خوش است
۳همچو چرخ از شوق تو در هر دو کون
هر که در خون مینگردد ناخوش است
۴بندگی را پیش یک بند قبات
صد کمر بر بسته بر جوزا خوش است
۵جان فشان از خندهٔ جانپرورت
زاهد خلوت نشین رسوا خوش است
۶گر زبانم گنگ شد در وصف تو
اشک خونآلود من گویا خوش است
۷چون تو خونین میکنی دل در برم
گرچه دل میسوزدم اما خوش است
۸این جهان فانی است گر آن هم بود
تو بسی، مه این مه آن یکتا خوش است
۹گر نباشد هر دو عالم گو مباش
تو تمامی با توام تنها خوش است
۱۰ماهرویا، سیرم اینجا از وجود
بیوجودم گر بری آنجا، خوش است
۱۱پرده از رخ برفکن تا گم شوم
کان تماشا بی وجود ما خوش است
۱۲الحق آنجا کآفتاب روی توست
صد هزاران بی سر و بی پا خوش است
۱۳صد جهان بر جان و بر دل تا ابد
والهٔ آن طلعت زیبا خوش است
۱۴پرتو خورشید چون صحرا شود
ذرهٔ سرگشته ناپروا خوش است
۱۵چون تو پیدا آمدی چون آفتاب
گر شدم چون سایه، ناپیدا خوش است
۱۶از درون چاه جسمم دل گرفت
قصد صحرا میکنم صحرا خوش است
۱۷دی اگر چون قطرهای بودم ضعیف
این زمان دریا شدم دریا خوش است
۱۸وای عجب تا غرق این دریا شدم
بانگ میدارم که استسقا خوش است
۱۹غرق دریا تشنه میمیرم مدام
این چه سودایی است این سودا خوش است
۲۰ز اشتیاقت روز و شب عطار را
دیده پر خون و دلی شیدا خوش است
۲۱