دوش ناگه آمد و در جان نشست
خانه ویران کرد و در پیشان نشست
۱عالمی بر منظر معمور بود
او چرا در خانهٔ ویران نشست
۲گنج در جای خراب اولیتر است
گنج بود او در خرابی زان نشست
۳هیچ یوسف دیدهای کز تخت و تاج
چون دلش بگرفت در زندان نشست؟
۴گرچه پیدا برد دل از دست من
آمد و بر جان من پنهان نشست
۵چون مرا تنها بدید آن ماهروی
گفت تنها بیش ازین نتوان نشست
۶جان بده وانگه نشستِ ما طلب
کی توان ، با جان برِ جانان نشست
۷از سر جان چون تو برخیزی تمام
من کنم آن ساعتت در جان نشست
۸چون ز جانان این سخن بشنید جان
خویش را درباخت و سرگردان نشست
۹خویشتن را خویشتن آن وقت دید
کاو چو گویی در خم چوگان نشست
۱۰دایما در نیستی سرگشته بود
زان چنین عطار زان حیران نشست
۱۱