هرکه بر پستهٔ خندان تو دندان دارد
جان کشد پیش لب لعل تو گر جان دارد
۱شکر و پستهٔ خندان تو میدانی چیست
چشم سوزن که درو چشمهٔ حیوان دارد
۲هرکه را پستهٔ خندان تو از دیده بشد
دیده از پستهٔ خندان تو گریان دارد
۳لب خندان تو از تنگ دلی پر نمک است
که بسی زیر نمک پستهٔ خندان دارد
۴پسته را زیر نمک از لب تو سوخت جگر
پس لبت سوختهای را به چه سوزان دارد
۵شکر از پستهٔ شیرین تو شور آورده است
که لب چون شکرت شور نمکدان دارد
۶جانم از پستهٔ پرشور تو چون پسته شود
نمک سوختگی بر دل بریان دارد
۷وآنگه از پستهٔ تو این دل شور آورده
با جگر پر نمک انگشت به دندان دارد
۸عقل چون پسته دهن مانده مگر از هم باز
کان چه شور است که او را شکرستان دارد
۹ای بت پستهدهن بر دل و جانم یک شب
نظری کن که دلم حال پریشان دارد
۱۰تو مرا هر نفسی پستهصفت میشکنی
دردم از حد بشد این کار چه درمان دارد
۱۱جان آمد به لب از پستهٔ رعنات مرا
فرخ آن کو لب خود بر لب جانان دارد
۱۲هیچ شک نیست که چون پسته نگنجد در پوست
هر که لب بر لب آن لعل بدخشان دارد
۱۳پسته در باز کن آخر چه در بسته دهی
که دلم کار فرو بسته فراوان دارد
۱۴زلف برگیر که خورشید تو در سایه بماند
پسته بگشای که یاقوت تو مرجان دارد
۱۵با من سوخته چون پسته برون آی از پوست
چندم از پستهٔ خندان تو گریان دارد
۱۶محنت از روی فروبستهٔ خویشم منمای
که دل سوخته خود محنت هجران دارد
۱۷آن خط سبز که از پستهٔ لعل تو دمید
تازگی از گل و سرسبزی ریحان دارد
۱۸شده این پستهٔ تو تازه و سرسبز چراست
مگر از اشک من سوخته باران دارد
۱۹نه که در پستهٔ تو حقهٔ خضر است نهان
آب از چشمه خورد تازه رخ از آن دارد
۲۰دلم از ظلم خط فستقیت میخواهد
تا تظلم ز تو در درگه سلطان دارد
۲۱تا به خشمت برسد سوخته گردد خورشید
زان که بغض تو شها نیم سپندان دارد
۲۲تا بقای من دلسوخته صورت بندد
خاطرم ذات تو را بستهٔ پیمان دارد
۲۳تا درین دایره این نقطهٔ خاکی برجاست
تا که پرگار فلک گردش دوران دارد
۲۴سال عمر تو که از گردش دوران خیزد
باد چندان که اگر بشمرد امکان دارد
۲۵خسروا خاطر عطار به مداحی تو
کف موسی ز دم عیسی عمران دارد
۲۶