گر سخن بر وفق عقل هر سخنور گویمی
شک نبودی کان سخن بر خلق کمتر گویمی
۱راز عالم در دلم، گنگم ز نااهلی خلق
گر تو را اهلیتی بودی تو را بر گویمی
۲چند گویی راز دل ناگفته مگذار و بگو
خود نگویی تا کرابرگویمی گر گویمی
۳زیرکان هستند کز پالان جوابم آورند
فیالمثل در پیش ایشان گر من از خر گویمی
۴کو کسی کاسرار چون بشنود دریابد ز من
پیش او هر ساعتی اسرار دیگر گویمی
۵کو کسی کز وهم پای عقل برتر مینهد
تا سخن با او بسی از عرش برتر گویمی
۶کوکسی کو عبره خواهد کرد ازین دوزخ سرای
تا من از صد نوع با او شرح معبر گویمی
۷کو کسی کو هرچه میبیند نه رای آرد به خود
تا دلش را نسخهٔ عالم مقرر گویمی
۸کو کسی کز سینه کرسی کرد واز دل عرش ساخت
تا مثال عالم صغریش از بر گویمی
۹کو کسی کو در میان زندگی یک ره بمرد
تا میان زندگیش از سر محشر گویمی
۱۰کو کسی کز دین چو بومسلم تبر زد روز و شب
تا ز صدق یار غار و حلم حیدر گویمی
۱۱کو دلی کز حلقهٔ گردون به همت بر گذشت
تا بر آن دل هفت گردون حلقهٔ در گویمی
۱۲کو یکی مفلس که در ششدر فرومانده است سخت
تا ره بگریختن زین هفت ششدر گویمی
۱۳کو یکی کز قعر صد ظلمت نهد یک گام پیش
تا ز نور فیض دریای منور گویمی
۱۴کو یکی طوطی شکر چین که تا در پیش او
هر زمانی صد سخن شیرین چو شکر گویمی
۱۵کو یکی گوهر شناس گوهر دریای عشق
تا ز سر هفت در و چار گوهر گویمی
۱۶کو یکی غواص تیز اندیشهٔ بسیار دان
تا عجایبهای این دریای منکر گویمی
۱۷کو یکی سرگشته همچو گوی دریای طلب
تا بدو اسرار این میدان اخضر گویمی
۱۸کو یکی طاقی که جفتش نیست در باب خرد
تا ز دواری این طاق مدور گویمی
۱۹کو یکی صاحب مشامی کز یمن بویی شنید
تا ز مشک تبتی وز عود و عنبر گویمی
۲۰کو یکی پاکیزه طبع راست فهم پاک دل
تا به زیر هر سخن صد راز مضمر گویمی
۲۱کو سخن دانی که او را منطقالطیر آرزوست
تا ز مرغ جان سخن از جانش خوشتر گویمی
۲۲کو سکندر حکمتی حکمتپژوه تشنهدل
تا صفات آب خضر و حوض کوثر گویمی
۲۳کو فریدونی که گاوان را کند قربان عید
تا من اندر عید گه الله اکبر گویمی
۲۴نی خطا گفتم خطا کو غازیی شمشیرزن
تا به پیش او صفات نفس کافر گویمی
۲۵تا کی از نفسم که هم ناگفته ماند شرح او
گو هزاران شرح او را من ز هر در گویمی
۲۶گر من از مردان دین آگاهمی هرگز کجا
با چنین نامردی از مردان رهبر گویمی
۲۷دامن اندر چینمی از خود اگر هر دم برون
راز مردان جهان با دامن تر گویمی
۲۸جز سخن چیزی ندارم گر مرا چیزیستی
با چنان چیزی کجا دیوان و دفتر گویمی
۲۹گر از آن دریای معنی قطرهای بودی مرا
حاش لله گر من از اعراض و جوهر گویمی
۳۰در هوای حق اگر یک ذره نوری دارمی
نیستی ممکن که از خورشید انور گویمی
۳۱کاشکی مستغرق آن نور بودی جان من
زانکه گر مستغرقستی آن بهم در گویمی
۳۲گر من اندر ملک دین گنج قناعت دارمی
خویشتن را ملکت عالم میسر گویمی
۳۳طفل را هم ماندهٔ حرفی و گرنه طفلمی
من الف را گاه در بن گاه بر سر گویمی
۳۴ای خدا نقصان مده در جوهر ایمان من
گر به جز تو در دو عالم بندهپرور گویمی
۳۵در بقا عزت تو را و در فنا لذت مرا
مستمی گر با تو خود را من برابر گویمی
۳۶یارب از نفس پلیدم پاک کن تا خویش را
همچو عیسی جاودان خود را مطهر گویمی
۳۷گر دل عطار پست نفس خاکی نیستی
از بلندی شعر فوق هفت اختر گویمی
۳۸