سبحان قادری که صفاتش ز کبریا
بر خاک عجز میفکند عقل انبیا
۱گر صد هزار قرن همه خلق کاینات
فکرت کنند در صفت و عزت خدا
۲آخر به عجز معترف آیند کای اله
دانسته شد که هیچ ندانستهایم ما
۳جایی که آفتاب بتابد ز اوج عز
سرگشتگی است مصلحت ذره در هوا
۴وانجا که بحر نامتناهی است موج زن
شاید که شبنمی نکند قصد آشنا
۵وانجا که کوس رعد بغرد ز طاق چرخ
زنبور در سبوی نوا چون کند ادا
۶عقلی که میبرد قدح دردیش ز دست
چون آورد به معرفت کردگار پا
۷حق را به حق شناس که در قلزم عقول
می درکشد نهنگ تحیر من و تو را
۸چون آب نقش مینپذیرد قلم بسوز
در آب شوی لوح دل از چون و از چرا
۹چون نیست زآفتاب حقیقت نشان پدید
ای کم ز ذره هست نشان دادنت خطا
۱۰سبحان صانعی که گشاید به هر شبی
از روی لعبتان فلک نیلگون غطا
۱۱از زیر حقه مهرهٔ انجم کند پدید
زان مهرهها به حقهٔ ازرق دهد ضیا
۱۲شب را ز اختران همه دندان کند سپید
چون زنگیی که اوفتد از خنده با قفا
۱۳در دست چرخ مصقلهٔ ماه نو نهد
تا اختران آینهگون را دهد جلا
۱۴در پای اسب شام کند اطلس شفق
در جیب ترک صبح نهد عنبر صبا
۱۵گفتی که آفتاب مگر ذره ذره کرد
بر کهکشان زمرد و مرجان و کهربا
۱۶با هیبتش که زو قدری ماند از قدر
احکام خویش جمله قضا میکند قضا
۱۷سبحان قادری که بر آیینهٔ وجود
بنگاشت از دو حرف دو گیتی کما یشا
۱۸چون برکشید آینهٔ کل کاینات
عرش آفرید ثم علی العرش استوی
۱۹بر عرش ذره ذره خداوند مستوی است
چه ذرهای در اسفل و چه عرش بر علا
۲۰در جنب حق نه ذره بود ظاهر و نه عرش
وانجا که اوست جای نیابی ز هیچ جا
۲۱چون هیچ جای نیست که او نیست جمله اوست
چون جمله اوست کیستی آخر تو بینوا
۲۲تو نیستی و بستهٔ پندار هستیی
پندار هستی تو تورا کرد مبتلا
۲۳از کوزه نیم ذرهٔ سیماب چون برفت
نه در خلا بماند اثر زو نه در ملا
۲۴یک ذره سایهای و تو خواهی که آفتاب
در برکشی رواست ببر در کشی هلا
۲۵ای از فنای محض پدیدار آمده
اندر بقای محض کجا ماندت بقا
۲۶خواهی که در بقای حقیقی رسی به کل
از هستی مجازی خود شو به کل فنا
۲۷در نافه دم چو نیستی خود صواب دید
پر مشک شد ز نافه دم آهوی خطا
۲۸چیزی که پی نمیبری از پی مدو بسی
وز خود مکن قیاس و ازین بیش در میا
۲۹بس سر که همچو گوی درین راه باختند
بس مرغ تیزپر که فرو شد درین فضا
۳۰خاموش باش حرف که میگویی ای سلیم
حرمت نگاهدار چه پنداری ای گدا
۳۱گر سر کار میطلبی صبر کن خموش
تا صبر و خامشیت رساند به منتها
۳۲گر تو زبان بخایی و خونش فروبری
در زیر پرده با تو بگویند ماجرا
۳۳لبیک عشق زن تو درین راه خوفناک
واحرام درد گیر درین کعبهٔ رجا
۳۴گویند پشه بر لب دریا نشسته بود
در فکر سرفکنده به صد عجز و صد عنا
۳۵گفتند چیست حاجتت ای پشهٔ ضعیف
گفت آنکه آب اینهمه دریا بود مرا
۳۶گفتند حوصله چو نداری مگوی این
گفتا به ناامیدی ازو چون دهم رضا
۳۷منگر به ناتوانی شخص ضعیف من
بنگر که این طلب ز کجا خاست و این هوا
۳۸عقلم هزار بار به روزی کند خموش
عشقم خموش مینکند یک نفس رها
۳۹چون نیست گنج پای به گنجت فروشدن
بی کنج شب گذار درین گنج اژدها
۴۰در آشنای خون دلی دل به حق سپار
تا حال خود کجا رسد ای مرد آشنا
۴۱جاوید در متابعت مصطفی گریز
تا نور شرع او شودت پیر و مقتدا
۴۲خورشید خلد مهتر دنیا و آخرت
سلطان شرع خواجهٔ کونین مصطفی
۴۳مفتی کل عالم و مهدی جزو جزو
در هر دو کون بر کل و بر جزو پادشا
۴۴چشم و چراغ سنت و نور دو چشم دین
صاحب قبول هفت قران صاحب لوا
۴۵کان بود کل عالم و او بود آفتاب
مس بود خاک آدم و او بود کیمیا
۴۶چون آفتاب از فلک دین حق بتافت
تا هر دو کون پر شد از نور والضحا
۴۷گردون که حبه بهترش از آفتاب نیست
پیراهن مجره ز شوقش کند قبا
۴۸اندر نظاره کردن مشک دو گیسوش
صد چشم شد گشاده ازین طارم دو تا
۴۹خورشید را از آن سبلی نیست در دو چشم
کو چشم را ز خاک درش ساخت توتیا
۵۰کس را نگشت معجزه جز در زمین پدید
او خاص بد به معجزه در ارض و در سما
۵۱گویند مه شکافت تو دانی که آن چه بود
گردون ترنج و دست ببرید از آن لقا
۵۲یک شب براق تاخت چو برق از رواق چرخ
از قدسیان خروش برآمد که مرحبا
۵۳در پیش او که غاشیهکش بود جبرئیل
هم انبیا پیاده دویدند و اصفیا
۵۴از انبیا چو مشعلهٔ طرقوا بخاست
در عرش اوفتاد از آن طرقوا صدا
۵۵چون نرگس از نظارهٔ گلشن نگاه داشت
بشکفت بر رخش گل ما زاغ و ماطغا
۵۶آنجا که جای گم شد و گم کرده بازیافت
از هر صفت که وصف کنم بود ماورا
۵۷از دست ساقی و سقیهم شراب خواست
حالی شراب یافت ز جام جهاننما
۵۸موسی ز بیقراری خود بر بساط قرب
خود را در او فکند به در پیش از عصا
۵۹حالی وشاق چاوش عزت بدو دوید
کای نعل خود گرفته ز نعلین شو جدا
۶۰چل شب درین حریم به خلوت چلهنشین
تا محرم حریم شوی در صف صفا
۶۱موسی به لنترانی جانسوز حربه خورد
او نوبه زد که ما کذب القلب مارآ
۶۲آن را خدای گفت ز نعلین دور شو
واین را براق بین که فرستاد از کجا
۶۳آن را ز بعد چلشب پیوسته بار داد
وین را شبی ببرد به خلوتگه دنا
۶۴آن را ز طور کرده سرای حرم پدید
وین را ز عرش ساخته ایوان کبریا
۶۵ای آفتاب مطلق و اصحاب تو نجوم
قد فاز بالهدایة منهم من اقتدا
۶۶زان جمله محرم حرم خاص چاریار
هر چار کعبهٔ حرم و قبلهٔ وفا
۶۷صدیق اکبر آنکه پس از مصطفی به حق
شایستهتر نبود ازو هیچ پیشوا
۶۸درباخت مال و دختر در پیش یار غار
جان هم بباخت اینت نکو یار بی دغا
۶۹دیدند جای خواجه صحابه سزای او
کاری کجا کنند صحابه به ناسزا
۷۰گر تو قبول مینکنی در خلافتش
واجب کند ز منع تو تکذیب اولیا
۷۱فاروق اعظم آنکه چو طاها و هو شنید
در های و هوی آمد و شد صید طاوها
۷۲آهوی طاوها چو برآورد ها و هو
پر مشک شد ز نالهٔ هو نافهٔ هدی
۷۳چون نوش کرد از کف ساقی شراب صاف
حالی خروش عام برآورد کاالصلا
۷۴هرگز ندید اگرچه بسی دیده برگماشت
شمعی ازو فروختهتر جنةالعلا
۷۵میرسوم خلاصهٔ دین آنکه درکشید
آب حیات معرفت از کوثر حیا
۷۶از ذات او و از کف او سید دو کون
هم کوه حلم دیده و هم قلزم سخا
۷۷در بحر بینهایت قرآن چو غوطه خورد
شد غرق بحر و کرد در آن بحر سر فدا
۷۸دانی بر آسیای فلک چیست آن شفق
بر خون بگشت از غم خون وی آسیا
۷۹صدری که بود از پس و حلوا ز پس بود
آن صدر صدر هر دو جهان است مرتضا
۸۰شیر خدا و ابن عم خواجه آنکه یافت
تختی چو دوش خواجه و تاجی چو هلاتی
۸۱چون مصطفاش در اسدالله مثال داد
طغرای آن مثال کشیدند لافتی
۸۲این هفت حلقه بس که دری جست تا بیافت
وان در در مدینهٔ علم است مجتبا
۸۳گر رکن چار کعبهٔ دل چار یار نیست
زنار چار کرد گزین و کلیسیا
۸۴گر عشق چاریار نداری میان جان
صورت مکن که پنج نمازت بود روا
۸۵ای مکرمی که نیست به رغبت تو را کرم
وای معطیی که نیست به علت تورا عطا
۸۶چون در ثنات افصح آفاق دم نزد
لااحصیی بگفت و زبان بست همچو لا
۸۷گر در ثنای تو دم عیسی مراست بس
در وصف تو چگونه برآرم دم ثنا
۸۸بسیار گفتم و بنگفتم یکی هنوز
دردا که نیست درد مرا اندکی دوا
۸۹بانگ درای اشتر راهت شنیدهام
هستم هنوز آرزوی بانگ آن درا
۹۰خود را بکشتهام من بیچارهٔ ضعیف
وانگه ز خوف دیدهٔ خود داده خونبها
۹۱چون من به کرد خویشتنم معترف شده
بر من چه حاجت است گواهی دست و پا
۹۲چون من به صد زبان مقرم بر گناه خویش
ای دست گیر خلق چه حاجت بود گوا
۹۳در تنگنای پردهٔ پندار ماندهام
بازم رهان ز پردهٔ پندار تنگنا
۹۴از فضل خود نویس برات نجات من
بر من ببخش و بر عمل من مده جزا
۹۵آن سگ که در متابعت دوستان تو
گامی دو برگرفت برست از همه بلا
۹۶عطار خاک آن سگ مردان راه توست
در خاک تو نگر ز سر صدق ربنا
۹۷در عمر یک نفس که به صدقی برآمدست
حشرش بر آن نفس کن و بگذار مامضا
۹۸یارب به فضل حاجت آن کس روا کنی
کین خسته را دوا کند از مرهم دعا
۹۹