ای مرغ روح بر پر ازین دام پر بلا
پرواز کن به ذروهٔ ایوان کبریا
۱بر دل در دو کون فروبند از گمان
گر چشم خویش بازگشایی از آن لقا
۲سیمرغ وار از همگان عزلتی طلب
کز هیچ کس ندید دمی هیچکس وفا
۳گنج وفا مجوی که در کنج روزگار
گنجی نیافت هیچ کس از بیم اژدها
۴بنگر که چند پند شنیدی ز یک به یک
بنگر که با تو چند بگفتند انبیا
۵این جمله گفت و گوی نه زان بود تا تو خوش
در ششدر غرور دغل بازی و دغا
۶آخر بقای عمر تو تا چند درکشد
تو در محل نیستی و معرض فنا
۷ای همچو مور خسته درین راه بیش جوی
وی همچو گل ضعیف درین دور کمبقا
۸افلاک در میان کشدت خوشخوش از کنار
و ایام در کنار کند خوش خوشت سزا
۹گر آنچه میکنی تو ز غفلت برای خویش
با تو همان کند دگری کی دهی رضا
۱۰مرکب ضعیف و بار گران و رهی دراز
تو خوش بخفته کی رسی آخر به منتها
۱۱تو خفتهای ز دیرگه و عمر در گذر
تو غافلی ز کار خود و مرگ در قفا
۱۲عمر تو در هوا بد و برباد رفته شد
تو همچنین نشسته چنین کی بود روا
۱۳عمری که یک نفس اگرت آرزو کند
نفروشدت کس ار بدهی صد گهر بها
۱۴دربند خلق ماندهای و زهد از آن کنی
تا گویدت کسی که فلانی است پارسا
۱۵این زهد کی بود که تو را شرم باد ازین
گویی تو را نه شرم بماندست و نه حیا
۱۶باد غرور از سر تو کی برون شود
تا ندروند از تو سر تو چو گندنا
۱۷از بس که چرخ بر سر تو آسیا براند
مویت همه سپید شد از گرد آسیا
۱۸کافور گشت موی تو ساز سفر بکن
کامد گه رحیل سوی عالم جزا
۱۹منشین که عمر رفت و دریغا به دست ماند
برخیز و رو که بانگ برآمد که الصلا
۲۰خو کردهاند جان و تن از دیرگه به هم
خواهند شد هرآینه از یکدگر جدا
۲۱بگری چو ابر و زار گری و بسی گری
در ماتم جدایی این هر دو آشنا
۲۲اول میان خون بدهای در رحم اسیر
و آخر به خاک آمدهای عور و بینوا
۲۳از خون رسیدی اول و آخر شدی به خاک
بنگر که اولت ز کجا و آخرت کجا
۲۴خاک است و خون به گرد تو و در میانه تو
گه باغ و حوض سازی و گه منظر و سرا
۲۵آگاه نیستی که ز چندین سرا و باغ
لختی زمین است قسم تو دیگر همه هبا
۲۶گر رای خویش جمله بیابی به کام خویش
ور ملک کاینات مسلم شود تو را
۲۷در روز واپسین که سرانجام عمر توست
از خشت باشدت کله و از کفن قبا
۲۸رویی که ماه نو نگرفتی و نیم جو
در زیر خاک زرد شود همچو کهربا
۲۹تو طفل این جهانی و نادیده آن جهان
گهوارهٔ تو گور و تو در رنج و در عنا
۳۰دو زنگی عظیم درآید به گور تو
وز نیکی و بدیت بپرسند ماجرا
۳۱نه مادریت بر سر نه مشفقیت یار
ای وای بر تو گر نرسد رحمت خدا
۳۲تو در میان خاک فرو ماندهای اسیر
گویا زبان حال تو با حق که ربنا
۳۳آن شیشهٔ گلاب که بر خویش میزدی
بر خاک تو زنند و بدارندت از عزا
۳۴تو چون گیاه خشک بریزی به زیر خاک
تا بنگری ز خاک تو بیرون دمد گیا
۳۵تو زیر خاک و بیخبران را خبر نه زانک
بر شخص تو چه میرود از خوف و از رجا
۳۶چون مدتی مدید برین حال بگذرد
جای گذر شود سر خاکت به زیر پا
۳۷خاک تو خاک بیز به غربال میزند
باد هوا همی برد آن خاک بر هوا
۳۸بسیار چون به بیزدت و باز جویدت
نقدی نیابد از تو کند در دمت رها
۳۹تو پایمال گشته و هر ذره خاک تو
برداشته زبان که دریغا و حسرتا
۴۰آن دم که طاق عمر تو از هم فرو فتد
نه طمطراق ماند و نه تاج و نه لوا
۴۱بر آسمان مسای سر خود که تا نه دیر
خواهی شدن به زیر زمین همچو توتیا
۴۲از شرق تا به غرب سراپای خفتهاند
خرد و بزرگ و پیر و جوان و شه و گدا
۴۳تو در هوای نفسی و آگاه نیستی
کاجزای خفتگان است همه ذره در هوا
۴۴نه پیشوای وقت بماند نه پس روش
نه پاسبان ملک بماند نه پادشا
۴۵بیچاره آدمی دل پر خون ز کار خویش
که مبتلای آز و گه از حرص در بلا
۴۶از دست حرص و آز بخستی به گوشهای
زین بیش دست میندهد چون کنیم ما
۴۷بیچاره آدمی که فروماندهای است سخت
در ماتخانهٔ قدر و ششدر قضا
۴۸گاه از هوای کار جهان روی او چو زر
گاه از بلای بار شکم پشت او دو تا
۴۹گه خوف آنکه پاره کند سینه را ز خشم
گه بیم آنکه جامه بدرد ز تنگنا
۵۰گه مرده دل ز یک سخن طنز از کسی
گه زنده دل به طال بقایی که مرحبا
۵۱گه نیمجو نسنجد اگر خوانیش اسیر
گه در جهان نگنجد اگر گوییش فتا
۵۲گه بیخبر ز طفلی و آن در حساب نیست
گه مست از جوانی و مستغرق هوا
۵۳نه هیچ صدقه داده برای خدای خاص
نه هیچ کار ساخته بیروی و بیریا
۵۴گر هیچ پای بر سر خاری نهد به سهو
بر جایگه بداردش آن خار مبتلا
۵۵عمرش گرو به یک دم و او صد هزار کوه
بر جان خود نهاده که این چون و این چرا
۵۶بسیار جان بکنده و جان داده عاقبت
من جملهٔ حدیث بگفتم به سر ملا
۵۷یارب به فضل در دل عطار کن نظر
خط در کش آنچه کرد درین خطه از خطا
۵۸یارب هزار نور به جانش رسان به نقد
آن را که گویدم به دل پاک یک دعا
۵۹