سرو چون قد خرامان تو نیست
لعل چون پستهٔ خندان تو نیست
۱نیست یک کس که به لب آمده جان
زآرزوی لب و دندان تو نیست
۲هیچ جمعیت اگر یافت کسی
از جز آن زلف پریشان تو نیست
۳مرده آن دل که به صد جان نه به یک
زندهٔ چشمهٔ حیوان تو نیست
۴غرقه باد آنکه به صد سوختگی
تشنهٔ چاه زنخدان تو نیست
۵به ز جان عاشق دیدار تو را
سپر ناوک مژگان تو نیست
۶چشم یک عاقل و هشیار ندید
که چو من واله و حیران تو نیست
۷میِ وصلم بدِه آخر ، که مرا
بیش ازین طاقت هجران تو نیست
۸ای دل سوخته در درد بسوز
زانکه جز درد تو درمان تو نیست
۹چند باشی تو از آن خود از آنک
تا تو آن خودی او آن تو نیست
۱۰گر بدو نیست رهت جان درباز
زحمت جان تو جز جان تو نیست
۱۱که کشد درد دلت ای عطار
شرح آن لایق دیوان تو نیست
۱۲