آن دهان نیست که تنگ شکر است
وان میان نیست که مویی دگر است
۱زان تنم شد چو میانت باریک
کز دهان تو دلم تنگتر است
۲به دهان و به میانت ماند
چشم سوزن که به دو رشته در است
۳هر که مویی ز میان و ز دهانت
خبری باز دهد بیخبر است
۴از میان تو سخن چون مویی است
وز دهان تو سخن چون شکر است
۵نه کمر را ز میانت وطنی است
نه سخن را ز دهانت گذر است
۶میم دیدی که به جای دهن است
موی دیدی که میان کمر است
۷چه میان چون الفی معدوم است
چه دهان چون صدفی پر گوهر است
۸چون میان تو سخن گفت فرید
چون دهان تو از آن نامور است
۹