هر شور و شری که در جهان است
زان غمزهٔ مست دلستان است
۱گفتم لب اوست جان، خرد گفت
جان چیست مگو چه جای جان است
۲وصفش چه کنی که هرچه گویی
گویند مگو که بیش از آن است
۳غمهاش به جان اگر فروشند
میخر که هنوز رایگان است
۴در عشق فنا و محو و مستی
سرمایهٔ عمر جاودان است
۵در عشق چو یار بی نشان شو
کان یار لطیف بینشان است
۶تو آینهٔ جمال اویی
و آیینهٔ تو همه جهان است
۷ای ساقی بزم ما سبک خیز
می ده که سرم ز می گران است
۸در جام جهاننمای ما ریز
آن باده که کیمیای جان است
۹ای مطرب ساده ساز بنواز
کامشب شب بزم عاشقان است
۱۰از رفته و نامده چه گویم؟
چون حاصل عمرم این زمان است
۱۱ما را سر بودن جهان نیست
ما را سر یار مهربان است
۱۲این کار نه کار توست خاموش
کاین راه به پای رهروان است
۱۳کاری است بزرگ راه عطار
وین کار نه بر سر زبان است
۱۴