تا چشم برندوزی از هر چه در جهان است
در چشم دل نیاید چیزی که مغز جان است
۱در عشق، درد خود را هرگز کران نبینی
زیرا که عشق جانان دریای بیکران است
۲تا چند جویی آخر از جان نشان جانان؟
در باز جان و دل را کین راه بینشان است
۳تا کی ز هستی تو کز هستی تو باقی؟
گر نیست بیش مویی صد کوه در میان است
۴هر جان که در ره آمد لاف یقین بسی زد
لیکن نصیب جان زان پندار یا گمان است
۵اندیشه کن تو با خود تا در دو کون هرگز
یک قطره آب تیره دریا کجا بدان است
۶رند شراب خواره، چون مستِ مست گردد
گوید که هر دو عالم در حکم من روان است
۷لیکن چو باهُش آید در خود کند نگاهی
حالی خجل بماند داند که نه چنان است
۸عطار مست عشقی از عشق چند لافی
گر طالبی فنا شو مطلوب بس عیان است
۹