ای آفتاب طفلی در سایهٔ جمالت
شیر و شکر مزیده از چشمهٔ زلالت
۱هم هر دو کون برقی از آفتاب رویت
هم نه سپهر مرغی در دام زلف و خالت
۲بر باد داده دل را آوازهٔ فراقت
در خواب کرده جان را افسانهٔ وصالت
۳عقلی که در حقیقت بیدار مطلق آمد
تا حشر مست خفته در خلوت خیالت
۴خورشید کاسمان را ، سر رزمه میگشاید
یک تار مینسنجد در رزمه جمالت
۵ترک فلک که هست او در هندوی تو دایم
سر پا برهنه گردان در وادی کمالت
۶سیمرغ مطلقی تو بر کوه قاف قربت
پرورده هر دو گیتی در زیر پر و بالت
۷صف قتال مردان صفهای مژه توست
صد قلب برشکسته در هر صف قتالت
۸عطار شد چو مویی بی روی همچو روزت
تا بو که راه یابد در زلف شب مثالت
۹