عشق تو قلاوز جهان است
سودای تو رهنمای جان است
۱وصل تو خلاصهٔ وجود است
درد تو دریچهٔ عیان است
۲هاروت تو چاره ساز سحر است
یاقوت تو مایهبخش جان است
۳کس را ز دهان تو سخن نیست
زان روی که نقطه گمان است
۴تا بر دهنت نهادهام دل
این تنگدلی من از آن است
۵لعلت شکری است تنگ بر تنگ
یعنی دل من بر آن دهان است
۶کس بر کمرت میان ندیدست
گرچه کمر تو را میان است
۷تا ابروی چون کمانت دیدم
صد گونه زِهَم ، از آن کمان است
۸چون ابروی توست چون کمانی
چندین زِهَم ، از چه در زبان است
۹دندان تو مغز پستهٔ توست
مغزی دیدی که استخوان است
۱۰گفتی که دلت بسوز در عشق
یعنی که سپند عاشقان است
۱۱از دست تو دل چگونه سوزم
چون پای غم تو در میان است
۱۲یک ذره غم تو خوشتر آید
از هر شادی که در جهان است
۱۳آن درد که در دل من از توست
هر وصف که گویمش نه آن است
۱۴در روی من شکسته دل خند
گر موجب خنده زعفران است
۱۵در کار عقوبت تو عطار
چون ممتحنی در امتحان است
۱۶