در عشق، قرار بیقراری است
بدنامی عشق نامداری است
۱چون نیست شمار عشق پیدا
مشمر که شمار بیشماری است
۲در عشق، ز اختیار بگذر
عاشق بودن نه اختیاری است
۳گر دل داری تو را سزد عشق
ورنه همه زهد و سوگواری است
۴زاری میکن، چو دل نداری
تا دل ندهند، کار زاری است
۵دل کیست شکار خاص شاه است
شاه از پی او به دوستداری است
۶شاهی که همه جهانش ملک است
در دشت ز بهر یک شکاری است
۷جانا بر تو قرار آن راست
کز عشق تو عین بیقراری است
۸آن را که گرفت عشق تو نیست
در معرض صد گرفتکاری است
۹وآن است عزیز در دو عالم
کز عشق تو در هزار خواری است
۱۰هر بیخبری که قدر عشقت
مینشناسد ز خاکساری است
۱۱وآن کس که شناخت خردهٔ عشق
هر خردهٔ او بزرگواری است
۱۲پروانهٔ توست جان عطار
زآن است که غرق جانسپاری است
۱۳