تا در تو خیال خاص و عام است
از عشق نفس زدن حرام است
۱تا هیچ و همه یکی نگردد
دعوی یگانگیت عام است
۲تا پاک نگردی از وجودت
هر پختگیی که هست خام است
۳چون اصل همه به قطع هیچ است
این از همه، هیچ ناتمام است
۴تو اصل طلب ز فرع بگذر
کین یک گذرنده و آن مدام است
۵چون او همه را ندید میگفت
اکنون جز ازین همه کدام است
۶هر مرد که مرد هیچ آمد
او را همه چیز یک مقام است
۷تا تو به وجود ماندهای باز
در گردن تو هزار دام است
۸کانجا که وجود دم به دم نیست
اصلت عدم علیالدوام است
۹شرمت نامد از آن وجودی
کان را به نفس نفس قیام است
۱۰بگذر ز وجود و با عدم ساز
زیرا که عدم، عدم به نام است
۱۱میدان به یقین که با عدم خاست
هرجا که وجود را نظام است
۱۲آری چو عدم وجود بخش است
موجوداتش به جان غلام است
۱۳چون فقر عدم برای خاص است
کفر است کزو نصیب عام است
۱۴گر تو سر هیچ هیچ داری
در هر گامت هزار کام است
۱۵وامانده به ذرهای تو کم باز
هرگز نه تو را جم و نه جام است
۱۶عطار ز هیچ هیچ دل یافت
آن دل که برون دال و لام است
۱۷