مرکب لنگ است و راه دور است
دل را چکنم که ناصبور است
۱این راه بریدنم ، خیال است
وین شیوه گرفتنم غرور است
۲صد قرن چو باد اگر بپویم
هم باد بود که یار دور است
۳با این همه گر دمی برآرم
بی او همه فسق یا فجور است
۴دانی تو که سر کافری چیست
آن دم که همی نه در حضور است
۵بی او نفسی مزن که ناگاه
تیغت زند او که بس غیور است
۶بگذر ز رجا و خوف کینجا
چه جای خیال نار و نور است
۷جایی است که صد جهان اگر نیست
ور هست نه ماتم و نه سور است
۸مردی که بدین صفت رسیده است
دایم هم ازین صفت نفور است
۹همچون دریا بود که پیوست
لب خشک بماند از قصور است
۱۰این حرف ز بی نهایتی رفت
چون زین بگذشت زرق و زور است
۱۱یک ذرهگی فرید اینجا
بالای هزار خلد و حور است
۱۲