بودی که ز خود نبود گردد
شایستهٔ وصل زود گردد
۱چوبی که فنا نگردد از خود
ممکن نبود که عود گردد
۲این کار شگرف در طریقت
بر بود تو و نبود گردد
۳هرگه که وجود تو عدم گشت
حالی عدمت وجود گردد
۴ای عاشق خویش وقت نامد
کابلیس تو در سجود گردد
۵دل در ره نفس باختی پاک
تا نفس تو جفت سود گردد
۶دل نفس شد و شگفتت آید
گر یک علوی جهود گردد
۷هر دم که به نفس می برآری
در دیدهٔ دل چو دود گردد
۸بی شک دل تو از آن چنان دود
کوری شود و کبود گردد
۹عطار بگفت آنچه دانست
باقی همه بر شنود گردد
۱۰