هر دل که ز خویشتن فنا گردد
شایستهٔ قرب پادشا گردد
۱هر گل که به رنگ دل نشد اینجا
اندر گل خویش مبتلا گردد
۲امروز چو دل نشد جدا از گل
فردا نه ز یکدگر جدا گردد
۳خاک تن تو شود همه ذره
هر ذره کبوتر هوا گردد
۴ور در گل خویشتن بماند دل
از تنگی گور کی رها گردد
۵دل آینهای است پشت او تیره
گر بزدایی بروی وا گردد
۶گل دل گردد چو پشت گردد رو
ظلمت چو رود همه ضیا گردد
۷هرگاه که پشت و روی یکسان شد
آن آینه غرق کبریا گردد
۸ممکن نبود که هیچ مخلوقی
گردید خدای یا خدا گردد
۹اما سخن درست آن باشد
کز ذات و صفات خود فنا گردد
۱۰هرگه که فنا شود ازین هر دو
در عین یگانگی بقا گردد
۱۱حضرت به زبان حال میگوید
کس ما نشود ولی ز ما گردد
۱۲چیزی که شود چو بود کی باشد
کی نادایم چو دایما گردد
۱۳گر میخواهی که جان بیگانه
با این همه کار آشنا گردد
۱۴در سایهٔ پیر شو که نابینا
آن اولیتر که با عصا گردد
۱۵کاهی شو و کوه عجب بر هم زن
تا پیر تو را چو کهربا گردد
۱۶ور این نکنی که گفت عطارت
هر رنج که میبری هبا گردد
۱۷