مستغرقی که از خود هرگز به سر نیامد
صد ره بسوخت هر دم دودی به در نیامد
۱گفتم که روی او را روزی سپند سوزم
زیرا که از چو من کس کاری دگر نیامد
۲چون نیک بنگرستم آن روی بود جمله
از روی او سپندی کس را به سر نیامد
۳جانان چو رخ نمودی هرجا که بود جانی
فانی شدند جمله وز کس خبر نیامد
۴آخر سپند باید بهر چنان جمالی
دردا که هیچ کس را این کار برنیامد
۵پیش تو محو گشتند اول قدم همه کس
هرگز دوم قدم را یک راهبر نیامد
۶چون گام اول از خود جمله شدند فانی
کس را به گام دیگر رنج گذر نیامد
۷ما سایه و تو خورشید آری شگفت نبود
خورشید سایهای را گر در نظر نیامد
۸که سر نهاد روزی بر پای درد عشقت
تا در رهت چو گویی بی پا و سر نیامد
۹که گوشهٔ جگر خواند او از میان جانت
تا از میان جانش بوی جگر نیامد
۱۰چندان که برگشادم بر دل در معانی
عطار را از آن در جز دردسر نیامد
۱۱