قصهٔ عشق تو چون بسیار شد
قصهگویان را زبان از کار شد
۱قصهٔ هرکس چو نوعی نیز بود
ره فراوان گشت و دین بسیار شد
۲هر یکی چون مذهبی دیگر گرفت
زین سبب ره سوی تو دشوار شد
۳ره به خورشید است یک یک ذره را
لاجرم هر ذره دعویدار شد
۴خیر و شر چون عکس روی و موی توست
گشت نور افشان و ظلمتبار شد
۵ظلمت مویت بیافت انکار کرد
پرتو رویت بتافت اقرار شد
۶هر که باطل بود در ظلمت فتاد
وانکه بر حق بود پر انوار شد
۷مغز نور از ذوق نورالنور گشت
مغز ظلمت از تحسر نار شد
۸مدتی در سیر آمد نور و نار
تا زوال آمد ره و رفتار شد
۹پس روش برخاست پیدا شد کشش
رهروان را لاجرم پندار شد
۱۰چون کشش از حد و غایت درگذشت
هم وسایط رفت و هم اغیار شد
۱۱نار چون از موی خاست آنجا گریخت
نور نیز از پرده با رخسار شد
۱۲موی از عین عدد آمد پدید
روی از توحید بنمودار شد
۱۳ناگهی توحید از پیشان بتافت
تا عدد همرنگ روی یار شد
۱۴بر غضب چون داشت رحمت سبقتی
گر عدد بود از احد هموار شد
۱۵کل شیء هالک الا وجهه
سلطنت بنمود و برخوردار شد
۱۶چیست حاصل عالمی پر سایه بود
هر یکی را هستییی مسمار شد
۱۷صد حجب اندر حجب پیوسته گشت
تا رونده در پس دیوار شد
۱۸مرتفع چون شد به توحید ، آن حجب
خفته از خواب هوس بیدار شد
۱۹گرچه در خون گشت دل عمری دراز
این زمان کودک همه دلدار شد
۲۰هرکه او زین زندگی بویی نیافت
مرده زاد از مادر و مردار شد
۲۱وان کزین طوبی مشکافشان دمی
برد بویی تا ابد عطار شد
۲۲