پیر ما وقت سحر بیدار شد
از در مسجد بر خمار شد
۱از میان حلقهٔ مردان دین
در میان حلقهٔ زنار شد
۲کوزهٔ دردی به یک دم درکشید
نعرهای دربست و دردیخوار شد
۳چون شراب عشق در وی کار کرد
از بد و نیک جهان بیزار شد
۴اوفتان خیزان چو مستان صبوح
جام می بر کف سوی بازار شد
۵غلغلی در اهل اسلام اوفتاد
کای عجب این پیر از کفار شد
۶هر کسی میگفت کین خذلان چبود
کانچنان پیری چنین غدار شد
۷هرکه پندش داد بندش سخت کرد
در دل او پند خلقان خار شد
۸خلق را رحمت همی آمد بر او
گرد او نظارگی بسیار شد
۹آنچنان پیر عزیز از یک شراب
پیش چشم اهل عالم خوار شد
۱۰پیر رسوا گشته مست افتاده بود
تا از آن مستی دمی هشیار شد
۱۱گفت اگر بدمستیی کردم رواست
جمله را میباید اندر کار شد
۱۲شاید ار در شهر بد مستی کند
هر که او پر دل شد و عیار شد
۱۳خلق گفتند ، این گدایی کشتنی است
دعوی این مدعی بسیار شد
۱۴پیر گفتا کار را باشید هین
کین گدای گبر دعویدار شد
۱۵صد هزاران جان نثار روی آنک
جان صدیقان برو ایثار شد
۱۶این بگفت و آتشین آهی بزد
وانگهی بر نردبان دار شد
۱۷از غریب و شهری و از مرد و زن
سنگ از هر سو برو انبار شد
۱۸پیر در معراج خود چون جان بداد
در حقیقت محرم اسرار شد
۱۹جاودان اندر حریم وصل دوست
از درخت عشق برخوردار شد
۲۰قصهٔ آن پیر حلاج این زمان
انشراح سینهٔ ابرار شد
۲۱در درون سینه و صحرای دل
قصهٔ او رهبر عطار شد
۲۲