کسی کو خویش بیند بنده نبود
وگر بنده بود بیننده نبود
۱به خود زنده مباش ای بنده آخر
چرا شبنم به دریا زنده نبود
۲تو هستی شبنمی دریاب دریا
که جز دریا تو را دارنده نبود
۳درین دریا چو شبنم پاک گم شو
که هر کو گم نشد داننده نبود
۴اگر در خود بمانی ناشده گم
تو را جاوید کس جوینده نبود
۵تو میترسی که در دنیا مدامت
بسازی از بقا افکنده نبود
۶وجود جاودان خواهی، ندانی
که گل چون گل بسی پاینده نبود
۷وجود گل به بالای گل آمد
که سلطانی مقام بنده نبود
۸تورا در نو شدن جامه که آرد
اگر بر قد تو زیبنده نبود
۹چه میگویم چو تو هستی نداری
تورا جز نیستی یابنده نبود
۱۰اگر خواهی که دایم هست گردی
که در هستی تورا ماننده نبود
۱۱فرو شو در ره معشوق جاوید
که هرگز رفتهای آینده نبود
۱۲در آتش کی رسد شمع فسرده
اگر شب تا سحر سوزنده نبود
۱۳فلک هرگز نگردد محرم عشق
اگر سر تا قدم گردنده نبود
۱۴هر آن کبکی که قوت باز گردد
ورای او کسی پرنده نبود
۱۵چه میگویی تو ای عطار آخر
به عالم در چو تو گوینده نبود
۱۶