هنگام صبوح آمد ای هم نفسان خیزید
یاران موافق را از خواب برانگیزید
۱یاران همه مشتاقند در آرزوی یک دم
می در فکن ای ساقی از مست نپرهیزید
۲جامی که تهی گردد از خون دلم پر کن
وانگه می صافی را با درد میامیزید
۳چون روح حقیقی را افتاد می اندر سر
این نفس بهیمی را از دار در آویزید
۴خاکی که نصیب آمد از جور فلک ما را
آن خاک به چنگ آرید بر فرق فلک ریزید
۵یاران قدیم ما در موسم گل رفتند
خون جگر خود را از دیده فرو ریزید
۶عطار گریزان است از صحبت نا اهلان
گر عین عیان خواهید از خلق بپرهیزید
۷