دردا که ز یک همدم آثار نمیبینم
دل باز نمییابم دلدار نمیبینم
۱در عالم پر حسرت بسیار بگردیدم
از خیل وفاداران دیار نمیبینم
۲در چار سوی عالم شش گوشهٔ توتویش
یک دوست نمیبینم یک یار نمیبینم
۳بسیار وفا جستم اندک قدم از هرکس
در روی زمین اندک بسیار نمیبینم
۴چندان که در آن وادی کردم طلب یک گل
در عرصهٔ این وادی جز خار نمیبینم
۵تا چند درین وادی بر جان و دلم لرزم
کانجا به دو جو جان را مقدار نمیبینم
۶تا چند ز نادانی دیوان جهان دارم
چون مور درین دیوان جز مار نمیبینم
۷هر روز ازین دیوان صد غم برما آید
دردا که درین صد غم غمخوار نمیبینم
۸گر زانکه اثر بودی در روی زمین کس را
زانگونه اثر کم شد کاثار نمیبینم
۹عطار دلت بر کن از کار جهان کلی
کز کار جهان یک دل بر کار نمیبینم
۱۰