ترسا بچهای ناگه چون دید عیان من
صد چشمه ز چشم من بارید روان من
۱دی زاهد دین بودم سجادهنشین بودم
امروز چنان دیدم زنار میان من
۲سجاده به می داده وز خرقه تبرایی
نه کفر و نه ایمانی درمانده ز جان من
۳نه بنده نه آزادم، نه مدت خود دانم
این است کنون حاصل در بتکده جان من
۴با دل گفتم ای دل زنهار مشو ترسا
در حال دلِ خسته بشکست امان من
۵گفتم که منم ای جان در پرده مسیحایی
صد قوم دگر دیدم سرگشته بسان من
۶گویند عطاری را چونی تو ز ترسایی
حقا که درون خود کفر است نهان من
۷