لعل تو داغی نهاد بر دل بریان من
زلف تو درهم شکست توبه و پیمان من
۱بیتو دل و جان من سیر شد از جان و دل
جان و دل من تویی، ای دل و ای جان من
۲چون گهر اشک من راه نظر چست بست
چون نگرد در رخت دیدهٔ گریان من؟
۳هر دُر عشقت که دل داشت نهان از جهان
بر رخ زردم فشاند اشک درافشان من
۴شد دل بیچاره خون، چارهٔ دل هم تو ساز
زانکه تو دانی که چیست بر دل بریان من
۵گر تو نگیریم دست، کار من از دست شد
زانکه ندارد کران، وادیِ هجران من
۶هم نظری کن ز لطف تا دل درمانده را
بو که به پایان رسد راه بیابان من
۷هست دل عاشقم منتظر یک نظر
تا که برآید ز تو، حاجت دو جهان من
۸تو دل عطار را سوختهٔ خویش دار
زانکه دل سنگ سوخت از دل سوزان من
۹