ای ز صفات لبت عقل به جان آمده
از سر زلفت شکست در دو جهان آمده
۱چشمهٔ آب حیات بیلب سیراب تو
تشنه دایم شده خشک دهان آمده
۲نرگس خونریز تو تیر جفا ریخته
دلشدگان تورا کار به جان آمده
۳پستهٔ تو در سخن تا شکرافشان شده
عقل ز تشویر او بسته دهان آمده
۴در طلب روی تو گرد جهان فراخ
ابرش فکرت مدام تنگعنان آمده
۵عاشقت از جان و دل با دل و جان برطبق
پیش نثار رخت نعرهزنان آمده
۶تا دل پر خون من جسته ز وصلت نشان
نام دلم گم شده و او به نشان آمده
۷چون شده روشن که نیست راه به تو تا ابد
جملهٔ عشاق را ره به کران آمده
۸تا که فتاده ز تو در دل عطار شور
مرغ دلش در قفس در خفقان آمده
۹