ای اَز شراب غفلت مست و خراب مانده
با سایه خو گرفته وز آفتاب مانده
۱تا چند باشی آخر از حرص نفس کافر
ایمان به باد داده در خورد و خواب مانده
۲اندیشه کن تو روزی کین خفتگان ره را
گه در حجاب بینی گه در عذاب مانده
۳آنجا که نقدها را ناقد عیار خواهد
مردان مرد بینی در اضطراب مانده
۴وانجا که باز خواهند از جان و دل نشانی
هم دل سیاه بینی هم جان خراب مانده
۵وانجا که عاشقان را از صدق باز پرسند
بس عاشق مجازی کاندر جواب مانده
۶ای اوفتاده از ره بگشای چشم و بنگر
پیران راهبین را سر در طناب مانده
۷عیسی پاکرو را از سوزنی شکسته
حیران میان این ره چون در خلاب مانده
۸ترسم که هیچ عاشق پیشان ره نبیند
وان ماهرخ بماند اندر نقاب مانده
۹در بحر عشق دُرّی است از چشم خلق پنهان
ما جمله غرقه گشته وان دُر درآب مانده
۱۰بر آتش محبت از شرح این عجایب
عطار را دل و جان در تف و تاب مانده
۱۱