ای یک کرشمهٔ تو صد خون حلال کرده
روی چو آفتابت ختم جمال کرده
۱نیکوییی که هرگز نی روز دید نی شب
هر سال ماه رویت با ماه و سال کرده
۲خورشید طلعت تو ناگه فکنده عکسی
اجسام خیره گشته ارواح حال کرده
۳ماهی که قاف تا قاف از عکس اوست روشن
چون روی تو بدیده پشتی چو دال کرده
۴اول چو بدرهٔ سیم از نور بدر بوده
وآخر ز شرم رویت خود را هلال کرده
۵یک غمزهٔ ضعیفت صد سرکش قوی را
هم دست خوش گرفته هم پایمال کرده
۶روی تو مهر و مه را در زیر پر گرفته
با هر یکی به خوبی صد پر و بال کرده
۷زلف تو چون به شبرنگ آفاق در نوشته
خورشید بر کمینه عزم زوال کرده
۸دل را شده پریشان حالی و روزگاری
تا از کمند زلفت مویی خیال کرده
۹چون مرغ دل ز زلفت خسته برون ز در شد
چندین مراغه در خون زان خط و خال کرده
۱۰با آنکه بوی وصلت نه دل شنید و نه جان
ما و دلی و جانی وقت وصال کرده
۱۱گویاترین کسی را کو تیزبینتر آمد
خط تو چشم بسته خال تو لال کرده
۱۲شعر فرید کرده شرح لب تو شیرین
تا او به وصف چشمت سحر حلال کرده
۱۳