ای روی همچو ماهت یک پرده بر گرفته
جان های بی قراران فریاد در گرفته
۱در پیش نور رویت پیران شصت ساله
با صد هزار خجلت ایمان ز سر گرفته
۲عشقت به دلربایی بگشاده دست بر ما
ناگاه جان و دل را بس بی خبر گرفته
۳دل هر دم از فراقت داغی دگر کشیده
جان هر دم از کمالت راهی دگر گرفته
۴از بس که رهزنانند اندر رهت ز غیرت
هر ذره ذرهٔ تو صد راه بر گرفته
۵چون آفتاب رویت بر جان فکند پرتو
عشقت به جان رسیده دل را بهدر گرفته
۶عشق تو چون همایی پر بر کشیده از هم
جانهای عاشقان را در زیر پر گرفته
۷مستان عشق هر شب همچون صبوح خیزان
بر آرزوی رویت راه سحر گرفته
۸آنجا که حسن رویت بوی نمک نموده
صحرای هر دو عالم خون جگر گرفته
۹عطار در غم تو شادی هر دو عالم
هم از نظر فکنده هم مختصر گرفته
۱۰