جانا منم ز مستی سر در جهان نهاده
چون شمع آتش تو بر فرق جان نهاده
۱تو همچو آفتابی تابنده از همه سو
من همچو ذره پیشت جان در میان نهاده
۲من چون طلسم و افسون بیرون گنج مانده
تو در میان جانم گنجی نهان نهاده
۳گر یک گهر از آن گنج آید پدید بر من
بینی مرا ز شادی سر در جهان نهاده
۴داغ غم تو دارم لیکن چگونه گویم
مهری بدین عظیمی بر سر زبان نهاده
۵از روی همچو ماهت بر گیر آستینی
سر چند دارم آخر بر آستان نهاده
۶عطار را چو عشقت نقد یقین عطا داد
این ساعت است و جانی دل بر عیان نهاده
۷