ای روی تو زهر سو رویی دگر نموده
لطف تو از کفی گل گنجی گهر نموده
۱دریای در عشقت در اصل لطف پاک است
اما نخست هیبت چندین خطر نموده
۲در قرنها فلکها در راه تو شب و روز
از سر به پای رفته وز پای سر نموده
۳طاوس چرخ پیشت پروانهوار رفته
وز نور شمع رویت بی بال و پر نموده
۴از درگه تو نوری بر جان و دل فتاده
وز دل به چشم رفته نور بصر نموده
۵تو آمده به قدرت و قدرت به فعل پیدا
فعلت به گشت گشته چندین صور نموده
۶ناگه به دست قدرت بنموده یک اشارت
این یک اشارت تو چندین اثر نموده
۷چون در دو کون کس را چشم یگانگی نیست
زان صد هزار حیرت اندر نظر نموده
۸عطار کز جهانش جانی است عاشق تو
از بحر سینه هر دم دری دگر نموده
۹