ای جان ما شرابی از جام تو کشیده
سرمست اوفتاده دل از جهان بریده
۱وی جان ما به یک دم صد زندگی گرفته
تا از رخت نسیمی بر جان ما وزیده
۲ای جان پاکبازان در قعر هر دو عالم
مثل تو هیچ گوهر نه دیده نه شنیده
۳جانهای عاشقانت چون مرغ بال بسته
در زیر دام دنیا بر بویت آرمیده
۴آنجا که آتش تو بالا گرفته در دل
هم شمع جان نهاده هم صبح دل دمیده
۵وآنجا که عرضه داده عشقت امانت خود
هم کوه پست گشته هم چرخ در رمیده
۶گردون سالخورده بویی شنیده از تو
در جست و جویت از جان چندان به سر دویده
۷عشقت به لاابالی بر چار سوی عالم
پیران راهبین را بر دارها کشیده
۸در راه انتظارت جانها ز اشتیاقت
چون مرغ نیم بسمل در خاک و خون تپیده
۹تو فارغ از دو عالم مشغول خویش دایم
وز سختی ره تو کس در تو نارسیده
۱۰الحق شگرف مرغی کز تو دو کون پر شد
نه بال باز کرده نه ز آشیان پریده
۱۱ای در حجاب عزت پنهان شده ز غیرت
نادیده گرد کویت مردان کار دیده
۱۲تو همچو آفتابی در پردهها نشسته
یک آه عاشقانت صد پرده بر دریده
۱۳ای جان ما چو آدم شادی هشت جنت
داده به یک دو گندم واندوه تو خریده
۱۴در چشم ما نیایی گویی که نور چشمی
یا نور چشم جانی هم جای خود گزیده
۱۵بر جان فتاده نورت وز جان فتاده بر دل
وز دل رسیده بویی زان نور سوی دیده
۱۶چون صنع توست جمله فارغ ز صنع خویشی
زان دوستی نداری با هیچ آفریده
۱۷جمله تویی ولیکن کس دیدهای ندارد
زیرا که پرده بینم بر دیدهها کشیده
۱۸کو دیدهای که او را توحید کرده سرمه
تا فرش راز بیند بر کون گستریده
۱۹هر بی خبر نشاید این راز را که این را
جانی شگرف باید ذوق لقا چشیده
۲۰بحری است حضرت تو جانها جواهر آن
وان بحر سر جان را موجی برآوریده
۲۱ای صد هزار کامل در وصف قدرت تو
جانهای دور فکرت در عجز پروریده
۲۲در کشف سر عشقت گردن کشان دین را
سلطان غیرت تو بر خاک خوابنیده
۲۳عطار دوربین را اندر مقام وحدت
پروانهوار جانش در شمع تو پریده
۲۴