سر پا برهنگانیم اندر جهان فتاده
جان را طلاق گفته دل را به باد داده
۱مردان راهبین را در گبرکی کشیده
رندان رهنشین را میخانه در گشاده
۲با گوشهای نشسته دست از جهان بشسته
در پیش دردنوشان بر پای ایستاده
۳اندر میان مستان چندان گناه کرده
کز چشم خلق عالم یکبارگی فتاده
۴هرجا که مفلسان را جمعیتی است روزی
ماییم جان و دل را اندر میان نهاده
۵ما خود کهایم ما را خون ریختن حلال است
رهزن شدند ما را مشتی حرامزاده
۶زنهار الله الله تا کی ز کفر و ایمان
گه روی سوی قبله گه دست سوی باده
۷نه مؤمنم نه کافر گه اینم و گه آنم
رفتم به خاک تاریک از هر دو خر پیاده
۸عطار اگر دگر ره در راه دین درآیی
دل بایدت که گردد از هرچه هست ساده
۹