ترسا بچهای دیدم زنار کمر کرده
در معجزهٔ عیسی صد درس ز بر کرده
۱با زلف چلیپاوش بنشسته به مسجد خوش
وز قبلهٔ روی خود محراب دگر کرده
۲از تختهٔ سیمینش یعنی که بناگوشش
خورشید خجل گشته رخساره چو زر کرده
۳از جادویی چشمش برخاسته صد غوغا
تا بر سر بازاری یکبار گذر کرده
۴چون مه به کلهداری پیروزه قبا بسته
زنار سر زلفش عشاق کمر کرده
۵روزی که ز بد کردن بگرفت دلش کلی
بگذاشته دست از بد صد بار بتر کرده
۶صد چشمهٔ حیوان است اندر لب سیرابش
وین عاشق بی دل را بس تشنه جگر کرده
۷دوش آمد پیر ما در صومعه بد تنها
گفت ای ز سر عجبی در خویش نظر کرده
۸از خویش پرستیدن در صومعه بنشسته
خلق همه عالم را از خویش خبر کرده
۹بگریخته نفس تو از یار ز نامردی
چون بار گران دیده از خلق حذر کرده
۱۰برخیزی اگر مردی در شیوهٔ ما آیی
تا شیوهٔ ما بینی در سنگ اثر کرده
۱۱یک دردی درد ما در عالم رسوایی
صد زاهد خودبین را با دامن تر کرده
۱۲در حلقه چو دیدی خود دردی خور و مستی کن
وانگاه ببین خود را از حلقه به در کرده
۱۳چون کوری قرایان عطار عیان دیده
بینایی پیر خود صد نوع سمر کرده
۱۴