در راه تو مردانند از خویش نهان مانده
بی جسم و جهت گشته بی نام و نشان مانده
۱در قبهٔ متواری لایعرفهم غیری
محبوب ازل بوده محجوب جهان مانده
۲در کسوت کادالفقر از کفر زده خیمه
در زیر سوادالوجه از خلق نهان مانده
۳قومی نه نکو نه بد نه با خود و نه بیخود
نه بوده نه نابوده نی مانده عیان مانده
۴در عالم ما و من نی ما شده و نی من
در کون و مکان با تو بی کون و مکان مانده
۵جانشان به حقیقت کل تنشان به شریعت هم
هم جان همه و هم تن نی این و نه آن مانده
۶چون دایره سرگردان چون نقطه قدم محکم
صد دایره عرش آسا در نقطهٔ جان مانده
۷چون عین بقا دیده از خویش فنا گشته
در بحر یقین غرقه در تیه گمان مانده
۸فاش از سر هر مویی صد گونه سخن گفته
اما همه از گنگی بی کام و زبان مانده
۹جمله ز گران عقلی در سیر سبک بوده
وآنگه ز سبک روحی در بار گران مانده
۱۰صد عالم بی پایان از خوف و رجا بیرون
از خوف شده مویی در خط امان مانده
۱۱بشکسته دلیران را از چست سواری پشت
مرکب شده ناپیدا در دست عنان مانده
۱۲بفروخته از همت دو کون به یک نان خوش
وز ناخوشی عالم وقوف دو نان مانده
۱۳آن کس که نزاد است او از مادر خود هرگز
ایشان همه هم با تو از فقر چنان مانده
۱۴تا راه چنین قومی عطار بیان کرده
جانش به لب افتاده دل در خفقان مانده
۱۵