نیست ره عشق را برگ و نوا ساختن
خرقهٔ پیروز را دام ریا ساختن
۱دلق و عصا را بسوز کین نه نکو مذهبی است
از پی دیدار حق دلق و عصا ساختن
۲مرغ دلت را که اوست مرغ هوا خواه دوست
لایق عشاق نیست صید هوا ساختن
۳از فلک بیقرار هیچ نیاموختن
در طلب درد عشق پشت دوتا ساختن
۴مفلس این راه را سلطنت فقر چیست
برگ عدم داشتن راه فنا ساختن
۵بر سر میدان عشق در خم چوگان دوست
دل به صفت همچو گوی بی سر و پا ساختن
۶کار تو در بند توست کار بساز و بیا
پیش برون کی شود کار ز ناساختن
۷زخم خور ار عاشقی زانکه پدیدار نیست
خستگی عشق را هیچ دوا ساختن
۸تا دل عطار را درد و دوا شد یکی
نیست جز او را به عشق مدح و ثنا ساختن
۹