در رهت حیران شدم ای جان من
بی سر و سامان شدم ای جان من
۱چون ندیدم از تو گردی پس چرا
در تو سرگردان شدم ای جان من
۲در فروغ آفتاب روی تو
ذرهٔ حیران شدم ای جان من
۳در هوای روی تو جان بر میان
از میان جان شدم ای جان من
۴خویش را چون خام تو دیدم ز شرم
با دلی بریان شدم ای جان من
۵تا تو را جان و دل خود خواندهام
بی دل و بی جان شدم ای جان من
۶چون سر زلف توام از بن بکند
بی سر و بن زان شدم ای جان من
۷من بمیرم تا چرا با درد تو
از پی درمان شدم ای جان من
۸چون رخت پیدا شد از بی طاقتی
در کفن پنهان شدم ای جان من
۹بر امید آنکه بر من بگذری
با زمین یکسان شدم ای جان من
۱۰خاک شد عطار و من بر درد او
ابر خون افشان شدم ای جان من
۱۱