عشق تو در جان من ای جان من
آتشی زد در دل بریان من
۱در دل بریان من آتش مزن
رحم کن بر دیدهٔ گریان من
۲دیدهٔ گریان من پرخون مدار
در نگر آخر بهسوز جان من
۳سوز جانم بیش ازین ظاهر مکن
گوش میدار این غم پنهان من
۴درد این بیچاره از حد درگذشت
چارهای ساز و بکن درمان من
۵خود مرا فرمان کجا باشد ولیک
کج مکن چون زلف خود پیمان من
۶هرچه خواهی کن تو به دانی از آنک
زاریی باشد نه فرمان زان من
۷جان عطار از تو در آتش فتاد
آب زن در آتش سوزان من
۸