ای چو گویی گشته در میدان او
تا ابد چون گوی سرگردان او
۱همچو گویی خویشتن تسلیم کن
پس به سر میگرد در میدان او
۲جان اگر زو داری و جانانت اوست
تن فرو ده درخم چوگان او
۳سوز عشقش بس بود در جان تو را
دل منه بر وصل و بر هجران او
۴با وصال و هجر او کاریت نیست
اینت بس یعنی که عشقت زان او
۵این کمالت بس که در وادی عشق
خویش را بینی همی حیران او
۶تو کهای در راه عشقش قطرهای
غرقه در دریای بی پایان او
۷وانگه از هر سوی میپرسی خبر
تا کجا دارد کسی دیوان او
۸تن زن ای عطار و جان پروانه وار
برفشان چون در رسد فرمان او
۹