هر که جان درباخت بر دیدار او
صد هزاران جان شود ایثار او
۱تا توانی در فنای خویش کوش
تا شوی از خویش برخودار او
۲چشم مشتاقان روی دوست را
نسیه نبود پرتو رخسار او
۳نقد باشد اهل دل را روز و شب
در مقام معرفت دیدار او
۴دوست یک دم نیست خاموش از سخن
گوش کو تا بشنود گفتار او
۵پنبه را از گوش بر باید کشید
بو که یکدم بشنوی اسرار او
۶نور و نار او بهشت و دوزخ است
پای برتر نه ز نور و نار او
۷دوزخ مردان بهشت دیگران است
درگذر زین هر دو در زنهار او
۸کز امید وصل و از بیم فراق
جان مردان خون شد اندر کار او
۹عاشقان خسته دل بین صد هزار
سرنگون آویخته از دار او
۱۰همچو مرغ نیم بسمل ماندهاند
بیخود و سرگشته از تیمار او
۱۱صد هزاران رفتهاند و کس ندید
تا که دید از رفتگان آثار او
۱۲زاد عطار اندرین ره هیچ نیست
جز امید رحمت بسیار او
۱۳