هر روز که جلوه میکند رویش
بر میخیزد قیامت ز کویش
۱مینتوان دید روی او لیکن
میبتوان دید روی در رویش
۲مینتوان یافت سوی او راهی
ای بس که برآمدم ز هر سویش
۳تا فال گرفتهام جمال او
چون قرعه بگشتهام به پهلویش
۴در هر نفسم هزار جان باید
تا صید کنند کمند گیسویش
۵هر روز به نو خراج میآرند
از هندستان به هندوی مویش
۶جان بر کف دست میرسد هر شب
از ترکستان هزار هندویش
۷شد حلقه به گوش لؤلؤ لالا
در لالایی درج لولویش
۸خورشید که تیغ میزند در میغ
افکند سپر ز جزع جادویش
۹دل را به دهان شیر میخواند
رو به بازی چشم آهویش
۱۰خواهم که ببیند ابرویش رستم
تا هست خود این کمان به بازویش
۱۱رستم به هزار سال چون زالی
بر زه نکند کمان ابرویش
۱۲عطار که طاق از ابروی او شد
دردی دارد که نیست دارویش
۱۳