جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۶٬۲۹۱ نتیجه برای «زر» · صفحهٔ ۲ از ۵۲۵
- شمارهٔ ۱۱۷ - این قصیدهٔ را مذکورة الاسحار خوانند و در کعبهٔ معظمه انشاد کرده و در وصف مناسک حج و تخلص به مدح ملک الوزرا جمال الدین اصفهانی نموده که تعمیر حرم کرده بود و خواص مکه این قصیدهٔ را به زر نوشتند خاقانی شروانیصبح از حمایل فلک آهیخت خنجرشکیمخت کوه ادیم شد از خنجر زرش
- بخش ۲۸ - نیت کردن او کی این زر بدهم بدان هیزمکش چون من روزی یافتم به کرامات مشایخ و رنجیدن آن هیزمکش از ضمیر و نیت او جلال الدین محمد مولویبدهم این زر را بدین تکلیفکشتا دو سه روزک شود از قوت خوش
- بخش ۱۱۸ - حکایت آن پادشاهزاده کی پادشاهی حقیقی به وی روی نمود یَوْمَ یَفِرُّ المَرْءُ مِنْ أَخیهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبیهِ نقد وقت او شد پادشاهی این خاک تودهٔ کودک طبعان کی قلعه گیری نام کنند آن کودک کی چیره آید بر سر خاک توده برآید و لاف زندگی قلعه مراست کودکان دیگر بر وی رشک برند کی التُّرابُ رَبیعُ الصِّبْیانِ آن پادشاهزاده چو از قید رنگها برست گفت من این خاکهای رنگین را همان خاک دون میگویم زر و اطلس و اکسون نمیگویم من ازین اکسون رستم یکسون رفتم و آتیناه الحکم صبیا ارشاد حق را مرور سالها حاجت نیست در قدرت کن فیکون هیچ کس سخن قابلیت نگوید جلال الدین محمد مولویپادشاهی داشت یک برنا پسرباطن و ظاهر مزین از هنر
- بخش ۸۷ - در بیان کسی کی سخنی گوید کی حال او مناسب آن سخن و آن دعوی نباشد چنان که کفره و لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الأَرْضَ لَیَقولُنَّ اللهُ خدمت بت سنگین کردن و جان و زر فدای او کردن چه مناسب باشد با جانی کی داند کی خالق سموات و ارض و خلایق الهیست سمیعی بصیری حاضری مراقبی مستولی غیوری الی آخره جلال الدین محمد مولویآنچنان که در نماز با فروغاز گواهی خصیه شد زرقش دروغ
- بخش ۸۴ - منادی کردن سید ملک ترمد کی هر کی در سه یا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم خلعت و اسپ و غلام و کنیزک و چندین زر دهم و شنیدن دلقک خبر این منادی در ده و آمدن به اولاقی نزد شاه کی من باری نتوانم رفتن جلال الدین محمد مولویباز امروز این چنین زرد و ترشدست بر لب میزند کای شه خمش
- رباعی شمارهٔ ۱۹ حافظ شیرازیخوبانِ جهان، صید توان کرد به زَرخوش خوش بَر از ایشان بتوان خورد به زَر
- شمارهٔ ۴ سعدی شیرازی… ای را طفلی به وجود آمد؛ به دکان عصّاری رفت تا روغن و شیره بخرد. عصّار زر بِستَد و بول در ظرفش کرد و بداد. مسخره را چون طفل به خانه رفت و آنچنان دید، هیچ نگفت. بعد از مدتی عصّار را دید که از دردِ دندان مینالد. برفت و پا …
- حکمت شمارهٔ ۷۲ سعدی شیرازیتلمیذ بی ارادت عاشق بی زر است و روندهٔ بی معرفت مرغ بی پر و عالم بی عمل درخت بی بر و زاهد بی علم خانهٔ بی در
- حکمت شمارهٔ ۱۰۳ سعدی شیرازینصیحت پادشاهان کردن کسی را مسلم بود که بیم سر ندارد یا امید زر.
- رباعی شمارهٔ ۱۱۶ جلال الدین محمد مولویآمد بر من چو در کفم زر پنداشتچون دید که زر نیست وفا را بگذاشت
- رباعی شمارهٔ ۳۸۲ جلال الدین محمد مولویگفتار تو زر و فعلت ارزیزین استیک حبه به نزد کس نَیَرزی زین است
- رباعی شمارهٔ ۴۳۰ جلال الدین محمد مولوینی بیزر و زور شه سپه بتوان داشتنی بیدل و زهره ره نگه بتوان داشت
