جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۶٬۲۹۱ نتیجه برای «زر» · صفحهٔ ۱ از ۵۲۵
- شمارهٔ ۵ سعدی شیرازیزر به اَمرَد کسی دهد بهگزافکه نداند طریقتِ زردشت
- شمارهٔ ۱۸ سعدی شیرازیزر به خر کندهای نباید دادکه مزاجش نه معتدل باشد
- حکمت شمارهٔ ۹۷ سعدی شیرازیزر از معدن به کان کندن به در آید وز دست بخیل به جان کندن.
- شمارهٔ ۱۷۲ رودکی سمرقندیزر خواهی و ترنج، اینک این دو رخ منمی خواهی و گل و نرگس، از آن دو رخ جوی
- غزل شمارهٔ ۲۶۹۲ صائبزر و بال منعمان روز قیامت میشودعاقبت هر فلس ماهی داغ حسرت میشود
- غزل شمارهٔ ۴۴۸ صائبزر و سیم جهان در پرده دارد عمر کاهی رابه قدر فلس باشد خار زیر پوست ماهی را
- بخش ۶ - اندر یاد کردن زر و آنچه واجب بود درباره او خیام نیشابوریزر اکسیر آفتابست و سیم اکسیر ماه، و نخست کس که زر و سیم از کان بیرون آورد جمشید بود. و چون زر و سیم از کان بیرون آورد فرمود تا زر را چون قرصه آفتاب گرد کردند، و بر هر دو روی صورت آفتاب مُهر نهادند، و گفتند این پادشاه مرد …
- (۲۷) وَاَیْضاً قَالَ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ: زُرْ غِبًّا، تَزْدَدْ حُبًّا. (المعجم الکبیر للطبرانی) جامیدیدن دوست، دوست را گه گهچهرۀ دوستی بیاراید
- بخش ۱۱۸ - اشارت آمدن از غیب به شیخ کی این دو سال به فرمان ما بستدی و بدادی بعد ازین بده و مستان دست در زیر حصیر میکن کی آن را چون انبان بوهریره کردیم در حق تو هر چه خواهی بیابی تا یقین شود عالمیان را کی ورای این عالمیست کی خاک به کف گیری زر شود مرده درو آید زنده شود نحس اکبر در وی آید سعد اکبر شود کفر درو آید ایمان گردد زهر درو آید تریاق شود نه داخل این عالمست و نه خارج این عالم نه تحت و نه فوق نه متصل نه منفصل بیچون و بی چگونه هر دم ازو هزاران اثر و نمونه ظاهر میشود چنانک صنعت دست با صورت دست و غمزهٔ چشم با صورت چشم و فصاحت زبان با صورت زبان نه داخلست و نه خارج او نه متصل و نه منفصل والعاقل تکفیه الاشارة جلال الدین محمد مولویهین ز گنج رحمت بیمر بدهدر کف تو خاک گردد زر بده
- بخش ۱۰۴ - در خواب گفتن هاتف مر عمر را رضی الله عنه کی چندین زر از بیت المال به آن مرد ده کی در گورستان خفته است جلال الدین محمد مولویآن زمان حق بر عُمَر خوابی گماشتتا که خویش از خواب نتوانست داشت
- حکایت مردی که پس از مرگ حقهای زر او بازمانده بود عطار نیشابوریحقهای زر داشت مردی بیخبرچون بمرد و زو بماند آن حقه زر
- حکایت نومریدی که زر از شیخ خود پنهان میداشت عطار نیشابورینو مریدی داشت اندک مایه زرکرد زر پنهان ز شیخ خود مگر
